ابودجانه (قسمت اول)

picture1

سی سال پیش از هجرت رسول خدا (ص) به مدینه، کودکی در قبیله بنی ساعده چشم به جهان گشود که او را «سماک» (ستاره) نامیدند.

سماک بعدها به ابودجانه معروف و پیش از ورود رسول خدا (ص) به مدینه، در نتیجه ی تبلیغات پیشتازان اسلام، این آیین را پذیرفت. در سال ۱۲ بعثت در پیمان دوم عقبه با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیعت کرد و از یثربیان پیشگام در اسلام محسوب گشت؛ او پس از بیعت در عقبه به مدینه آمد و به همراه مجاهدانی چون سعد بن معاذ به مبارزه با بت پرستی برخاست و بت های بنی ساعده را در هم کوبید.

ابودجانه در تمامی غزوه‌های رسول خدا(ص) حضور داشت. او در همه‌ی جنگ‌ها دستار قرمزی بر سر می‌بست و خود را این گونه به دشمن می‌شناساند.

عبدالرحمن بن عوف می گوید:پس از جنگ بدر به جمع آوری غنایم پرداختم. ناگاه امیه بن خلف (یکی از سران معروف شرک) را در گوشه ی میدان دیدم که می خواست به همراه پسرش بگریزد. به من روی کرد و گفت: «من از این غنایم برای تو ارزشمندترم. اگر من و پسرم را از معرکه بیرون ببری، جبران می کنم». من او و پسرش را از معرکه بیرون بردم. ناگهان بلال حبشی او را دید و گفت: «ای مسلمانان، او ابن امیه، سردمدار کفر است». مسلمانان به سوی او حمله کردند و وی و پسرش را کشتند.

 امیه پیش از کشته شدن به من گفت: «آن مرد کوتاه قد که دستمال سرخی بر پیشانی بسته بود و در سپاه شما می جنگید که بود؟»«او ضربه های سختی بر ما وارد کرد».

گفتم: «او مردی از انصار به نام سماک بن خرشه (ابودجانه) است».

امیه گفت: «ما در برابر شما بر اثر ضربه های این مرد چون حیوانات سربریده سرکوب شدیم»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *