ابودجانه (قسمت دوم)

در جنگ احد پیش از آغاز نبرد ، پیامبر(ص) شمشیری در دست گرفت و فرمود: «چه کسی می تواند حق این شمشیر را ادا کند؟

عده ای گفتند: ما می توانیم، ولی پیامبر(ص) شمشیر را به آنان نداد. ابودجانه برخاست و گفت: «ای رسول خدا، حق آن چیست؟

پیامبر اکرم (ص) فرمود: «حقش این است که تا خم نشده، دشمن را از دم تیغ آن بگذرانی.

ابودجانه گفت: «ای پیامبر خدا، من حق آن را ادا می کنم». حضرت شمشیر را به ابودجانه سپرد. او شمشیر را گرفت و پیشانی بند سرخ رنگش را که نشانه ی رزم و هجوم مردانه ی وی بود، بر سر بست. سپس مغرورانه به سوی دشمن حرکت می کرد. وقتی رسول خدا (ص) ابودجانه را در آن حال دید فرمود: «در معرکه ی نبرد و در رویارویی با مشرکان و متکبران، این عمل زشت نیست، ولی جز این، متکبرانه راه رفتن، محبوب و پسندیده ی خدا نیست.

در نبرد احد، ابودجانه در کنار علی بن ابیطالب علیه السلام تا پای جان استقامت ورزید و در این میان زخم های فراوانی نیز بر پیکرش وارد شد. پیامبر خدا(ص) وقتی چنین دید، بیعت خویش را از او برداشت و فرمود: اگر بخواهد می‌تواند صحنه جنگ را ترک کند ولی او با چشم گریان به پیامبر(ص) عرض کرد:«هیچگاه پیمان نخواهم شکست و مقتدای خود را تنها نخواهم گذاشت.

 رسول خدا (ص) چون نبردهای شجانه ابودجانه را دید، به آسمان روی کرد و گفت: «پروردگارا من از ابودجانه راضی ام، تو نیز راضی باش. ».

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *